تبليغاتX
رسم پرواز

رسم پرواز

!خداجونم تنهام نذار

 

قابل توجه خودم و دوستانی که مشابه بنده فکر می کردن تا همین حالا...

 

امام رضا (ع):

به درستی که خداوند  سروصدا   تلف کردن مال   و پرخواهشی را دوست ندارد.

تحف العقول صفحه ی ۴۶۷

 

 

نوشته شده در ساعت 15 توسط گمگشته| |


خدایا اینم شد زندگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

تک تک کسانی  که بهشون خالصانه عشق می ورزیدم و

دوستشون داشتم رو کم کم از دست دادم و کماکان هم به آمارشون داره افزوده میشه!

خدایا خودت بگو چیکار باید کرد!؟!

دیوونه شدم  از دست این روزا...ازدست خودم.از دست این همه لحظه ی گنگ و نامفهوم.

نوشته شده در ساعت 11 توسط گمگشته| |


 

صورتی جووووووووووووووووووونم.دلم برات یه ذره شده.

توضیحات:(دوستان جناب صورتی عزیز فقط توو دل من صورتیه و این اسم رو خودم واسش گذاشتم.ربطی به اسم خاصی پیدا نمی کنه.پس خواهشآدر پی ربط دادن این اسم به هرکدوم از دوستای دیگه ی اینترنتی نباشید.این اسم رو فقط خودم می دونم و خودش.)

۱۲دی ماه ۱۳۸۸

 

 

نوشته شده در ساعت 12 توسط گمگشته| |


یه سلام داغ به همه ی دوست جونای خودم.

الهی که همیشه خوش باشید و سالم.با امتحانات چه می کنید؟چقدر تونستید تقلب کنید توو امتحانا؟الهی که بساط تقلبتون همیشه جوووووور باشه.

 

نوشته شده در ساعت 12 توسط گمگشته| |


و من در خلوت بی نشانه ام گریستم ؛

 

گریستم تا بشکنم بغض فروخوردۀ روزهای عمرم را ،

 

روزهای پر خاطره تهی از من.....

 

آری ؛ من هم پشت این نقاب خندان روزانه ام ، در تنهاییم با ستاره ها برای

 تمام دلتنگیهایم

 

می گریم و می گــریم و می گــــریم....

 

فقـط و تنــها فقـــــط ستارگان هستند که با من همنوا میشوند و خود را به

آسمان گرفته دلم

 

میدوزند و سوسو میزنند تا غم....

 

ستارگانی که سحرگاهان با بوسه خورشید میمیرند و با نوازش مهتاب

جان تازه ای می گیرند.

 

...............................................

 

نوشته شده در ساعت 11 توسط گمگشته| |


سلام به دوستای گلم.راستش شعری که گفتم قافیه و ردیف جالبی نداره به نظرم.اما چون حرف دلمه دوسش دارم.

تقدیم به اونایی که فکر می کنن شبا راحت خوابم میبره...

آه امشب دلم از عشق فزون است و سرم پر ز خیال.

دلم اندوه فراقش نتواندسرم امید وصال.

عشق راهیست نه هر جاهل و نادان سپرد.

دل سنگیش نشاید.دل رندان ببرد.

قصه ی عشق مرا هیچ ندانندمگر این دل خون.

آه ابری شده چشمم نه به آب لیک به خون.

 گنج عشق از کف من سهل ببرد این گیتی.

من نگویم به جز آن چیز که گوید دل من با بیتی.

روزی عشق آمد و در زد.باتمنا بگشودم.

گفت با من آسمانه.چه تو از عشق بخواهی؟

بدمت تا که گشایی در دل را و زدایی.

گفتم از من شادی ام گیر به من اندوه و خزان ده.

یا سرم بر یا که جسمم.به من از گنج دلان ده!

به جز از عشق ندارد دل من اندر تو تقاضا.

گر دریغش نکنی آه!ببخشم دل خود را.

عشق سر گیرد و سامان بپذیرد.

عشق جاریست و نه پایان بپذیرد.

عشقe امروز بگیرد سرت اما.نه دهد جوشش و.

امروز بیاید.وبه فردا رنگ پایان بپذیرد.

من ندانستم از اول حسرت روز جدایی.

لحظه های انتظار و طعم تلخ بی وفایی.

گرنه هیچش می نگفتم.من نمی گفتمش آری.

کار هرروزم نمی شد یا به اندوه یا به زاری.

دوست .ای میخک من یاس اقاقی.

یاسمن لاله و سنبل.

گوش کن راز دلم را یا کن آن را تو تحمل.

عشق آلودگی دل نپذیرد.

به بهایی چه گران آن بدهندش.نه گدایی بکنندش.نه بگیرند ریالش.

می دهندش به تو ان گاه که فکرش نکنی هیچ.

رازش این است که گیریش.نفروشیش به کسی هیچ.

روزها بگذرد اما تو نکن آه فغان درد

روزها زود گریزند.چه بهاری و چه بس سرد.

راز این پرده نهان کن.ز پلیدان.زحسودان.

نخور حسرت به شب دی.بخور از عشق تو آبی و بسی نان.

دلت از عشق اگر شد هر زمان واله و شیدا.

مطمئن باش تو مهمانی و رب هست پذیرا.

رب اگر دل بستاند.به تو از عشق دهد بس!

بنده گر عشق تو بیندیا بخواهد یا دهد پس.

نکن ای دوست تو عمرت به تمنایی و خواهش.

سپری کن تو ز ایام به تسبیح و ستایش.

گرتو از عشق کنی حفظ و حراست.

عشق آید خودش از ره.به جه پاکی و قداست.

آسمانه که ندانست بهای ۱۰۰eاین عشق

به تو می گوید از اندوه به زاری و به خواهش.

گل من هیچ دلت را ساده چون من نده بر کس!

گر از عشقت شود او پر دل زخمیت دهد پس...

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 16 توسط گمگشته| |


عزیزم توو جاده ی فداشدن.

اون که هرگز نمیشه خسته منم.

اونی که با ۱۰۰امیدو آرزو

دلشو بسته به عشق تو منم.

آخه تو پاک و نجیبی.

تو یه احساس عجیبی.

نکنه فرشته ای تو!!!

 

نوشته شده در ساعت 13 توسط گمگشته| |


سلام دوستان.یکمی گنجشکی شدم.اومدم بنویسم...

..............................................

لحظه می رود.

من می روم.

تو می روی.

وآنچه باقی می ماند کورسویی از خاطره هاست

 در اذهان فرزندان و نوادگان مان.

وخداوند عاشقانه به نظاره ی من و تو نشسته است.

تا جلوه ی دمیدن روحش را اینک نظاره گر باشد.

حواست باشد!

دست تو پاک است.

نگاهت به زلالی شب های باران است.

ساده و بی آلایش و لطیف.

ومن غرق در نگاه به جاده ام.

آیامسافری می آید؟

آیاعشق هم روزی از این جاده عبور می کند؟

آیا عشق به من هم سر می زند؟!؟

گویی ندایی به گوشم می رسد.

آری آری.

این نیز خواهد آمد.

عشق بخشش بی دریغ قلبت و نگاه پاک و بی آلایشت را

 به گرمی پذیراست.

منتظر باش...

و

اینک ۱۹سال و اندی است که منتظرم...

 

شاید این آخرین لحظه ی عمرت باشد.

پس سعی کن

تا دیر نشود...

 

نوشته شده در ساعت 22 توسط گمگشته| |


چقدر ما فاصله داریم.

 

چرا اینو نفهمیدم.

کاش اون روزا می مردم و...

 

یه جور اینو می فهمیدم.

دیگه برام نمی مونی.

 

توو چشمات اینو می خونم.

چقدر دلم گرفته و.

 

نمی دونم چی بخونم.

بیا بیا بیا بیا بیا...

 

بیا بیا بیا بیا بیا...

 

 

نوشته شده در ساعت 12 توسط گمگشته| |


چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

بياييد از عشق صحبت كنيم

تمام عبادات ما عادت است

به بي‌عادتي كاش عادت كنيم

چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

به هنگام نيّت براي نماز

به آلاله‌ها قصد قربت كنيم

چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

چه اشكال دارد در آيينه‌ها

جمال خدا را زيارت كنيم؟

مگر موج دريا ز دريا جداست

چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

پراكندگي حاصل كثرت است

بياييد تمرين وحدت كنيم

«وجود» تو چون عين «ماهيت» است

چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

اگر عشق خود علت اصلي است

چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟

بيا جيب احساس و انديشه را

پر از نقل مهر و محبت كنيم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از كيمياي سعادت كنيم

بياييد تا عينِ عين القضات

ميان دل و دين قضاوت كنيم

اگر سنت اوست نوآوري

نگاهي هم از نو به سنت كنيم

مگو كهنه شد رسم عهد الست

بياييد تجديد بيعت كنيم

برادر چه شد رسم اخوانيه؟

بيا ياد عهد اخوت كنيم

بگو قافيه سست يا نادرست

همين بس كه ما ساده صحبت كنيم

خدايا دلي آفتابي بده

كه از باغ گل‌ها حمايت كنيم

رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

«بيا عاشقي را رعايت كنيم»

                                  قيصر امين پور

 

 

 

نوشته شده در ساعت 18 توسط گمگشته| |


زندگی هدیه ای حاضر و آماده نیست .
تو از زندگی همان میوه ای را بدست می آوری
 که بذر آن را کاشته ای.
بخاطر بسپار :
زندگی اسم نیست فعل است .
زندگی عشق نیست عاشق شدن است .
زندگی ترانه نیست ترانه خواندن است .
زندگی رقص نیست رقصیدن است .
 
 
 
نوشته شده در ساعت 11 توسط گمگشته| |


 زندگی رسم خوشایندی است


زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ


زندگی پرسشی دارد به اندازه عشق


زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود


زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...

 

نوشته شده در ساعت 11 توسط گمگشته| |


چند نفر آهنگ هاي داريوش رو دوست دارن!؟!

آهنگ ۲ روز دنياشو تقديم مي كنم به همه ي دوستاني كه قلبشون مالامال از عشقه.

در دو روز عمر كوته سخت جاني كرده ام.

با همه نا مهربانان مهرباني كرده ام.

هم دلي هم آشياني هم زباني كرده ام.

بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست.

آن سر انجامي كه بخشايد نويدم نيست. نيست.

هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست.

من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام.

نه شكايت از دورنگي هاي ياران كرده ام.

گرچه شكوه بر زبانم ميفشارد استخوانم.

من كه با اين برگ ريزان روز و شب سر كرده ام.

۱۰۰گل اميد را در سينه پر پر كرده ام.

دست تقدير اين زمانم كرده همرنگ خزانم.

پشت سر پل ها شكسته.پيش رو نقش سرابي.

هوشيار افتاده مستي.در خرابات خرابي.

مهرباني كيميا شد.

مردمي ديريست مرده.

سرفرازي را چه داند.

سر به زيري سر سپرده.

ميروم دل مردگي ها را ز سر بيرون كنم.

گر فلك با من نسازدچرخ را وارون كنم.

بر كلام نا هماهنگ جدايي خط كشم.

در سرود آفرينش نغمه اي موزون كنم.

در ۲روز عمر خود بسيار حرمان ديده ام.

بس ملامت ها كزين نا مردمان بشنيده ام.

سر دهد در گوش جانم.

موي همرنگ شبانم.

من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده ام.

زين سبب گردي ز خاكستر به خود پاشيده ام.

گر بمانم يا نمانم.

بنده ي پير زمانم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 16 توسط گمگشته| |


لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام, مستم
باز می لرزد دلم, دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های! نپریشی صفای زلفکم را, دست
و آبرویم را نریزی دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است...

 

نوشته شده در ساعت 10 توسط گمگشته| |


از شبنم عشق خاک آدم گل شد.

شوری برخواست.فتنه ای حاصل شد.

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند.

یک قطره از آن چکید و نامش دل شد...

 

نوشته شده در ساعت 10 توسط گمگشته| |


در ميان باغ گل ، هدهدي سرگشته و آزاد بود


 

بي غم و اندوه و از آزادي اش دلشاد بود


 

گرم عيش و نوش و مست از بوي گلهاي زياد


 

فارغ از دلبستگي ها و سرش پر باد بود


 

خانه اش روي درخت سرو و بر بالاي باغ


 

صبح و شب گرم غزل خواني با فرياد بود


 

اندکي از روزهاي عيش و خوش بودن گذشت


 

خانه ي هدهد، بدون روح و بي بنياد بود


 

قصد هجرت بهر پيدا کردن يارش نمود


 

چون بدون يار بزم شادي اش بر باد بود


 

در هواي عشق و با شوق وصالش پر کشيد


 

خانه ي قلبش به ياد همرهش آباد بود


 

تا که او را ديد، ناگهان از هوش رفت


 

از براي عشق شيرين گوئيا فرهادبود

 

 

 

نوشته شده در ساعت 16 توسط گمگشته| |


كد ماوس